هیجان برف
ديشب ١٤/١٢/٩٠ یک دفعه دیدیم که آیلا پشت سر هم می گوید قار قار ( برف برف) وقتی نگاه کردیم دیدیم بله داره برف شدیدی می باره
. خانمی دچار هیجان شده بود و دور خودش می گشت و دائم می گفت قار قار
. بابایی گوله برف کوچولو از کنار پنجره برداشت ولی آیلا دستشو عقب کشید و گفت جیز
. بالاخره لباسهای گرم پوشوندمش تا با بابایی به حیاط بروند و بارش برف رو از نزدیک ببینند
اما بعد از چند لحظه برگشتند بابایی می گفت از بارش برف می ترسید و حکم بابابیی رو بغل کرده بود و می گفت مامان ، چند دقیقه بعد از اومدن از حیاط همچنان خیلی هیجان داشت و دائم با هیجان به این طرف و اون طرف می دوید تا اینکه بابایی کم کم پرده ها رو کشید و مسئله برف از یاد خانمی کم کم رفت.






این هم عکسی هست که آیلایی کلاه نگار جون ( دختر عمه) رو برداشته و سرش گذاشته آخه اين کوچولوی مامان عاشق کلاهه حالا سر ماها هم به زور کلاه می گذاره


هیجان برف
